تبليغاتX
سینمایی وشخصی

سینمایی وشخصی

این وبلاگ تقدیم به گوگوش وهمه ی ایرانیان عزیزم

سلام من دارم از شر درس وکتاب راحت میشم از این به بعد هر روز به شماها سر میزنم و تند تند ا پ

میکنم امیدوارم موفق باشید راستی وبلاگ یه دوست خیلی زیبا اموزنده شیرین نوشته شده

ومن فکر میکنم ارزش سرزدن رو داشته باشه ارزو خانوم که به اندازه ی یه روانپزشک یه استاد ادبیات میدونن http://arezoohayeman.blogfa.com/    راستی عروس خانوم سارا خانوم تینا جون از

بین ما رفتن و امروز فراموش نکنیم تولد سیاوش قمیشی را ویه خبر مشت محمود قربانی

شوهر ثابق گوگوش گفته مسعود کیمیایی پولهای گوگوش رو بالا کشیده و برگشته که کم من میگم

حرف مفته نظر شما چیه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:54  توسط پدرام پاینده فر  | 

من 96 کیلو وزن دارم ،نمیخواهم لاغرشوم ،نوه دارم ،150 فیلم بازی کردم و... 

 نادره هنرپیشه قدیمی سینمای ایزان که تابحال در بیش از 150 فیلم فارسی بازی کرده است و ایفای نقش در برنامه « همه افراد یک خانواده » سومین کار تلویزیونی او است ،اخیرا با ایفای نقش همسر عبداله خان در ردیف چهره های روز تلویزیون درآمده است و نقش او در این سزیال مورد توجه قرار گرفته است ،به همین خاطر گفتگوی کوتاهی با وی داریم که از نظرتان می گذرد

*چند سال داری ؟

 -من در مورد سن و سالم با هرکسی حرف می زنم آنچه را که میگویم باور نمیکند ،خیلی ها فکر می کنند حداکثر سنی که داشته باشم 35 تا40 سال باشد .درصورتیکه من 50 سال دارم .

*پس بی چهت نیست که در گروه فیلمبرداری آنطور که من شاهد بودم همه با دیدن شما سعی دارند آنها اول سلام کنند .بهرحال از وضع خانوادگی تان بگویید ؟

 -من در 13 سالگی ازدواج کردم و 20 سال پیش در حالیکه یک دختر داشتم با همسرم متارکه کردم .

 *چطورشد به کار سینما و اصولا هنرپیشگی علاقمند شدید؟

 -دقیقا خاطرم نیست چه موقع ،ولی سالها پیش یک کارگردان که از اقوام من بود ازمن خواهش کرد در فیلمش نقش یک مادر را بازی کنم و منهم قبول کردم واز آن پس اینکارشد حرفه من و جالب اینکه از سالها پیش که خیلی جوان بودم تا حالا من در اکثر فیلمهایم نقش مادر را بازی می کردم و هنوز هم این وضع ادامه دارد من بدون استثنا در فیلمهای مختلف مادر همه هنرپیشه های معروف و مشهوری که مردم می شناسند ،بوده ام .

*وزن تان چقدر است ؟

-96 کیلو  

*هیچ وقت رژیم گرفته اید ؟

- نه ،هیچ وقت اینکار را نکرده ام ،چون معتقدم آدم همیشه باید خودش باشد و سعی در عوض کردن اندام خودش آنهم به اجبار نداشته باشد و از طرفی اندام و هیکل من همیشه به نقش هایی که داشته ام میخورده است .

 * حتما خبر دارید که این روزها کارشما در این برنامه جدید گل کرده است .عکس العمل مردم با دیدن شما چیست ،بخصوص دو سه هفته قبل که شما در یک قسمت از برنامه رژیم لاغری گرفته بودید ؟

 -راستش طرفداران من بیشتر خانمها بوده اند .درکوچه و خیابان بیشتر خانمها با دیدن من بطرفم میایند و مرا می بوسند و وقتی برنامه ای را که شما میگویید ،پخش شد ،از فردای آن روز هرزنی به من میرسید میگفت از رژیمی که گرفته اید نتیجه گرفتید یا نه !

* نظر دخترتان ،ثریاقاسمی در مورد شما و کارتان چیست ؟

- خیلی خوب .من و دخترم بیشتر از هرکس همدیگر را دوست داریم .

*نوه هم دارید؟

-بله .دونوه دارم که یکی دختر است و دیگری پسر و به ترتیب 4سال و 7سال دارند .

  مجله اطلاعات هفتگی /شماره 1837/ فروردین 1356  

توضیح : با توجه به اینکه خانم نادره در سال 1356 50سال داشته اند نتیجه می گیریم سن فعلی ایشان تقریبا 80 سال است و نوه های ایشان هم حالا 34 ساله و 37 ساله شده اند .برای خانم نادره وخانواده ایشان طول عمر ،موفقیت و سلامتی آرزومندیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:45  توسط پدرام پاینده فر  | 

دختر فردین

بهروز وثوقی ودخترانشمرحوم فردین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:42  توسط پدرام پاینده فر  | 

 

          خواستگاری خر                                               

خری امد به سوی مادر خویش          بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری            اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان             تو را من دوست دارم بهتر از جان

زبین این همه خرهای خوشگل         یکی را کن نشان چون نیست مشکل

خرک از شادمانی جفتکی زد            کمی عرعر نمود وپشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت             به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من           به زیبایی نباشد مثل او زن

بگفت مادربرو پالان به تن کن          برو اکنون بزرگان را خبر کن

به اداب و رسومات زمانه               شدند داخل به رسم عاقلانه

دو تا پالان خریدند پای عقدش           یه افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله             همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کتاب خود گشایید               وصال ایشان را نمایید

دوشیزه خر خانم ایا رضایی؟            به عقد این خر خوشتیپ در ایی؟

یکی از حاضرین گفتا به خنده           عروس خانوم به گل چیدن برفته

برای بار سوم خر بپرسید                که خر خانوم سرش یکباره جنبید

خران عرعر کنان شادی نمودند         به یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی                 برای این دو خر در زندگانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:34  توسط پدرام پاینده فر  | 

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟و کی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای که برایم از خصوصی ترین راز دردناک زندگیش گفت.

غالبا"این منم که بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید!مثل این ماجرا که با یک
s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پیامکی روی تلفن همراهم گرفتم که «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسرکی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار کرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این
s.m.s رو برای همه اسمهایی که توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»

راستش فکر کردم شاید مادرش،فروشنده یکی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»کمی مکث کرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!»

اول شوک شدم.اما زود مسلط شدم و کمی آرامش کردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی که پسرک درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت که یقین کردم باید او را ببینم!

***

امین یک پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یک لحظه» هم فراموش نکنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان کرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد کمک به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ کمکی نتوانسته ام به او و خانواده اش بکنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می کنم تا نه اسمها و نه مکانها،هویت او را فاش نکند.پس امین یک اسم مستعار است برای پسری که مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری که بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود که بهتون اعتماد کردم.با اینکه چندتا مرد دیگه ای که بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ کردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم کردین.همون موقع حس کردم نیاز دارم با یک بزرگتر حرف بزنم!یکی که مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینکن هیکلش گنده شده باشه!» حس کردم پسرک باید خیلی رنج کشیده باشد که اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید.

امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» کرده است! مادرش که «یک تنه» سرپرستی او و خواهر کوچکترش را برعهده دارد و زن جوانی است که امین می گوید «زنی معصوم مثل یک فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملکت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» که در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده که فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی که مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی کند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این ترکیبی نیست که یک بچه ١٢ ساله به کار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است که گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند...

***

امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر کردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!

مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او کلی با خدایش حرف زده و نجوا کرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه کرده! کسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می کرده است!کاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی که قصد کرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست که او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امین با دلزدگی و اشکی که تمام مدت از بچه هایش پنهان می کرد،کمی به خودش رسید و خانه و خواهر کوچکتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.

چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم کلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی کوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود که برای پیدا کردن کار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی کشه.با اینکه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو کردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای کیفش یه دسته اسکناس دیدم! با اینحال یکهو شرم کرده.از اینکه درباره مامان خوبم چنین فکر بدی کرده ام، خجالت کشیدم.گفتم شاید توی تاکسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض کرده باشد! اما یکهو از داخل حمام،صدای ترکیدن یک چیز وحشتناک بلند شد. بغض مامان ترکید و های های گریه اش بلند شد...»

***

دو جوان که در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف کرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند که از یک «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندکی کمک و امیدبخشی از این کار پرهیز دهند.

امین از آن شب که مادر را مجاب کرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یک شبه پیرش کرد.او دیگر نه تمرکز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یک نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر کوچکش نمی بیند که روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار کبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،کافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، کافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین کلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می کشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»

امین می خواهد بداند آیا می تواند کار بزرگتری بکند؟ کاری که مادر فرشته خو و خواهرکش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می کند که آیا می تواند اعضای بدنش را تک به تک پیش فروش کند؟ و آیا می تواند به کسی اطمینان کند که امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تک به تک به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینکه چگونه مرگی، کمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی که کشش درک انجام چنین کاری را از یک پسربچه نداشتم تا آنکه از نزدیک دیدم.و وقتی دیدم، آرزو کردم که ای کاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.

***

از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فکری کنم.شاید راهی باشد.از وقتی که با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول کنم و «وکیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق کرده. «وکیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از ترکیبهای تازه و کلمات بدیع و زیباست.

در شروع،سئوالم این بود که امین ١٢ ساله کی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او ترکید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟

ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و کار این پسر را، یک فداکاری «پیامبرانه» می دانم که پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فکر می کنم.آیا راهی هست؟

نوشته ي بابك راد

این را ازیکی از روزنامه نگاران مجله خانوادگی ایران که باهم گاهی وقتا چت میکنیم گرفتم حالا شما بگید

من خوشحال باشم یا نااراحت  نخواستم به شما بگویم ولی ناچارم چون ده روز است خواب ندارنم

خدایا ازما هرچه گرفتی عزت وعفت را نگیر ابرو ر
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:33  توسط پدرام پاینده فر  | 

حالم بهم میخورد از این زندگی سگی مثل گوسفند خوابیدن خوردن وقت تلف کردن زندگی بوی

گندیدگی  میدهد انگار ادم دارد در مرداب شنا میکند بدم می اید از تعارفات الکی از حرفهای دروغ

از حرفهای مقدسی که از دهان هرزه هایی مثل بلبل بیرون می اید شاید من سنگ شده ام

دیگر احساسی ندارم عشق نفرت ترحم محبت فقط برایم واژه هستند اگر کسی کنار خیابان بمیرد

مزاحمش نمیشوم بگذار راحت شود دیروز یگانه زنگ زد و گفت میخواهم خودکشی کنم میدانستم

که بازهم گاف میزند ادم این حرفها نیست دختر پولدار خوشی زیر دلش را زده گفتم بمیر کمکت هم میکنم انتظار داشت قربان صدقه اش بروم ولی من اگر عزیزترین کسم هم بمیرد برایم فرقی نمیکند ای کاش من هم عمرم پایان می یافت من خیلی وقت است که مرده ام از سالها پیش

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 17:2  توسط پدرام پاینده فر  | 

 شادمهر

شادمهر عقیلی گفت من کرمانشاهی هستم وهمیشه یک ایرانی باقی میمانم وی گفت دارم البوم جدیدم را میسازم وفعلا وقتی برای عاشق شدن ندارم وبه ازدواج فکر نمیکنم وی گفت دلم برای ایران تنگ شده است ولی به بازگشت فکر نمیکنم

مهناز افشار

در فیلم جدید جیرانی بازی میکند که درخرداد ماه کلیک میکند وی هم اکنون مشقول بازی در نقش شهلا جاهد است

مسعود کیمیایی       فیلم محاکمه در خیابان را در ۱۸ خرداد ماه کلیک میزند

گلزار      برای بازی در فیلمی ۶۰ میلیون دستمزد گرفت تا سینما را بهم بریزد نمیدانم کارگردان بابت

یک عروسک ویترینی چرا انقدر پول میدهد 

ارش¤ دی جی ارش که من عاشق او هستم اخرین البومش مثل توپ ترکیده وبابت پخش از شبکه های ماهواره ای ۱۷۰ میلیون پول گرفته  است

گوگوش    باید فکری کرد دختران ایرانی در دبی بیچاره شده اند  مردم بگویید چه کاری از دستم بر می اید تا انجام دهم 

ایرج قادری     فیلم پاتو زمین نذار  در مرداد ماه اکران میشود ومن بار دیگر ثابت میکنم هنوز مردم فیلمهایم را دوست دارند

مهستی   مراسم یادبود او در امریکا باشکوه برگزار میشود 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 16:40  توسط پدرام پاینده فر  | 

عکس اتاقم هم از این است

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 16:15  توسط پدرام پاینده فر  | 


صادق هدایت (۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران - ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریسنویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است.

هدایت از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و یک روشنفکر برجسته بود. برترین اثر وی رمان بوف کور است که آن را مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته‌اند.

حجم آثار و مقالات نوشته شده درباره نوشته‌ها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیانگر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایرانی است.[۱]

هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، آثاری از نویسندگان بزرگ را نیز ترجمه کرده‌است.

صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز پاریس واقع است.

فهرست مندرجات

[نهفتن]

[ویرایش] زندگی‌نامه

[ویرایش] از کودکی تا آغاز جوانی

صادق هدایت در هفده فوریهٔ ۱۹۰۳ در تهران در خانواده‌ای اصل‌ونسب دار و متشخص متولد شد. پدرش هدایتقلی‌خان (اعتضادالملک) و نام مادرش نیرالملوک (نوهٔ مخبرالسلطنهٔ هدایت) نوه عموی اعتضادالملک بود. جد اعلای صادق رضاقلی‌خان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتابهایی چون مجمع الفصحا و اجمل‌التواریخ بود. صادق کوچک‌ترین فرزند خانواده بود و دو برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت.

صادق هدایت تحصیلات ابتدایی را در مدرسهٔ علمیهٔ تهران گذارند. در سال ۱۹۱۴ به دارالفنون رفت ولی در سال ۱۹۱۶ به خاطر بیماری چشم‌درد مدرسه را ترک کرد و در ۱۹۱۷ در مدرسهٔ سن‌لویی که مدرسهٔ فرانسوی‌ها بود به تحصیل پرداخت. به گفتهٔ خود هدایت اولین آشنایی‌اش با ادبیات جهانی در این مدرسه بود و به کشیش آن مدرسه درس فارسی می‌داد و کشیش هم او را با ادبیات جهانی آشنا می‌کرد. در همین مدرسه صادق به علوم خفیه و متافیزیک علاقه پیدا کرد. این علاقه بعدها هم ادامه پیدا کرد و هدایت نوشتارهایی در این مورد انتشار داد. در همین دوران صادق گیاه‌خوار شده بود و به اصرار و پند بستگانش وقعی نمی‌نهاد. در سال ۱۹۲۴ در حالی که هنوز مشغول تحصیل در مقطع متوسطه بود دو کتاب کوچک انتشار داد: «انسان و حیوان» که راجع به مهربانی با حیوان‌ها و فواید گیاه‌خواری ‌است و تصحیحی از رباعیات خیام با نام رباعیات خیام به همراه مقدمه‌ای مفصل.

[ویرایش] گیاه‌خواری

صادق هدایت در جوانی گیاه‌خوار شد و کتابی در فواید گیاه‌خواری نیز نوشت. او تا پایان عمر گیاه‌خوار باقی‌ماند. بزرگ علوی در این باره می‌نویسد: «یک بار دیدم که در کافه لاله‌زار یک نان گوشتی را که به زبان روسی بولکی می‌گفتند، به این قصد که لای آن شیرینی است، گاز زد و ناگهان چشم‌هایش سرخ شد، عرق به پیشانی‌اش نشست و داشت قی می‌کرد که دستمالی از جیبش بیرون آورد و لقمه نجویده را در آن تف کرد.»[۲]

[ویرایش] عزیمت به اروپا

هدایت در ۱۹۲۵ تحصیلات متوسطه را به پایان رساند و با اولین گروه دانش‌آموزان اعزامی به خارج راهی بلژیک شد و در رشتهٔ مهندسی به تحصیل پرداخت. در همین سال مقالهٔ «مرگ در گان» را در روزنامهٔ ایرانشهر که در آلمان منتشر می‌شد به چاپ رساند و مقاله‌ای به فرانسوی به نام «جادوگری در ایران» در مجلهٔ له‌ویل دلیس نوشت. هدایت از وضع تحصیل و رشته‌اش در بلژیک راضی نبود و مترصد بود که خود را به فرانسه و در آنجا به پاریس که آن زمان مرکز تمدن غرب بود برساند. سر انجام در ۱۹۲۷ پس از تغییر رشته و دوندگی فراوان به پاریس منتقل شد. در همین سال نسخهٔ کامل‌تری از کتاب «انسان و حیوان» با نام فواید گیاهخواری با مقدمهٔ حسین کاظم‌زادهٔ ایرانشهر به چاپ می‌رسد.

[ویرایش] خودکشی اول و نخستین داستان‌ها

صادق هدایت پس از اولین خودکشی نافرجامش در پاریس
صادق هدایت پس از اولین خودکشی نافرجامش در پاریس

صادق هدایت در سال ۱۹۲۸ اقدام به خودکشی در رود مارن کرد، لیکن یک قایق ماهیگیری او را نجات داد. در همین دوران در پاریس با دختری به نام ترز دوست بود. صادق در مورد خودکشی‌اش به برادرش محمود می‌نویسد: «یک دیوانگی کردم به خیر گذشت.» ادعا شده‌است که راجع به خودکشی نخستش توضیحی به هیچ‌کس نداده‌است.[۳] اما م. فرزانه سال‌ها بعد از زبان هدایت (سال‌ها بعد از خودکشی اولش) نقل می‌کند که علت خودکشی مسائل عاطفی بوده‌است.

نخستین نمونه‌های داستان‌های کوتاه هدایت در همان سال خودکشی‌اش صورت گرفت. نمایشنامهٔ «پروین دختر ساسان» و داستان کوتاه «مادلن» را در همین دوران نوشته‌است. پس از خودکشی نیز داستان معروف «زنده به گور» و «اسیر فرانسوی» و رسالهٔ طنزآمیز «البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه» را نوشت.

[ویرایش] بازگشت به تهران

هدایت در سال ۱۹۳۰، بی آنکه تحصیلاتش را به پایان رسانده باشد، به تهران بازگشت و در بانک ملی مشغول به کار شد. لیکن از وضع کارش راضی نبود و در نامه‌ای که به تقی رضوی (که دوستیشان در دوران متوسطه آغاز شده بود) در پاریس نوشته‌است، از حال و روز خود شکایت می‌کند. دوستی با حسن قائمیان که پس از مرگ هدایت خود را وقف شناساندن او کرد در بانک ملی اتفاق افتاد. در همین سال مجموعه داستان زنده‌به‌گور و نمایشنامهٔ پروین دختر ساسان در تهران منتشر شد و هدایت با مسعود فرزاد، بزرگ علوی و مجتبی مینوی آشنا شده و حلقهٔ دوستی‌ای ایجاد می‌شود که نامش را گروه ربعه گذاشتند.[۴]

[ویرایش] گروه ربعه

نوشتار اصلی را بخوانید: گروه ربعه

در آن دوران گروهی از ادیبان کهنه‌کار بودند که با آن‌ها ادبای سبعه می‌گفتند و به گفتهٔ مجتبی مینوی «هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به فارسی منتشر می‌شد از آثار قلم آن‌ها خالی نبود.»[۵] این هفت تن که درواقع بیشتر از هفت تن بودند[۶] شامل کسانی چون محمدتقی بهار، عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، سعید نفیسی و بدیع‌الزمان فروزانفر و محمد قزوینی می‌شدند. گروه ربعه این نام را برای دهن‌کجی به این افراد (که به نظر ایشان کهنه‌پرست بودند) انتخاب کردند. گفتگو و دیدارهای گروه ربعه در رستورانها و کافه‌های تهران بود. بعدها نیز افراد دیگری چون پرویز ناتل خانلری، عبدالحسین نوشین، غلامحسین مین‌باشیان و نیما یوشیج به این گروه اضافه شدند. این گروه به فعالیت‌های ادبی و فرهنگی پرداختند و آثاری چند در این سالها با همکاری همدیگر انتشار دادند. مینوی در بارهٔ این دوران می‌گوید: «ما با تعصب جنگ می‌کردیم و برای تحصیل آزادی می‌کوشیدیم و مرکز دایرهٔ ما صادق هدایت بود.»[۷] سال‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۴ برای هدایت دورانی پربار محسوب می‌شود و آثار تحقیقی و داستانی بسیاری انتشار داد.

انیران را با همکاری علوی و شین پرتو نوشت. مجموعهٔ داستان‌های کوتاه سایه‌روشن نمایشنامهٔ مازیار با مقدمهٔ مینوی، کتاب مستطاب وغ‌وغ ساهاب با همکاری مسعود فرزاد و مجموعه داستان‌های کوتاه سه قطره خون و چندین داستان کوتاه دیگر در این دوران به چاپ رسید. در این دوران شور میهن‌دوستی و بیگانه‌ستیزی در بسیاری از آثار وی موج می‌زند.

همچنین هدایت برای اولین بار در ایران اقدام به جمع‌آوری متل‌ها و داستان‌های عامیانه کرد و نوشتار «اوسانه» و کتاب نیرنگستان را در این موضوع به چاپ رساند. به علاوه طی دو مقاله در مجلهٔ سخن راجع به فولکلور و ادبیات توده مطالبی نوشت. مجلهٔ موسیقی را هم در این دوران بنا نهاد.

هدایت در خلال این سالها به ترجمهٔ آثاری از چخوف و نویسندگان دیگر نیز پرداخت و همچنین در کتاب رباعیات خیام خود تجدید نظر کرد و آن را مفصل‌تر با عنوان ترانه‌های خیام انتشار داد. سفرنامه‌ای هم راجع به سفرش به اصفهان به نام اصفهان نصف جهان نوشت.

[ویرایش] سفر به هندوستان

هدایت در سال ۱۳۱۵ به همراه شین پرتو به هند رفت و در آپارتمان او اقامت کرد. در هند به فراگیری زبان پهلوی نزد دانشمند پارسی‌ (از پارسیان هند) بهرام گور انکلساریا پرداخت و کارنامهٔ اردشیر پاپکان را در هند از پهلوی به فارسی ترجمه کرد.

در طی اقامت خود در بمبئی اثر معروف خود بوف کور را با دست بر روی کاغذ استنیسل نوشته، به صورت پلی‌کپی در پنجاه نسخه انتشار داد و برای دوستان خود فرستاد؛ از جمله نسخه‌ای برای مجتبی مینوی که در لندن اقامت داشت و نسخه‌ای برای جمالزاده که آن زمان در ژنو بود. عده‌ای داستان بوف کور را محصول حال و هوای هند می‌دانند، لیکن چنانکه از گفتگوهای هدایت و فرزانه بر می‌آید هدایت کار روی این اثر را از سالها پیش شروع کرده بود به قول هدایت در گلویش گیر کرده بود[احتیاج به ذکر صفحهٔ فرزانه]. در نسخهٔ پلی‌کپی‌ای که از بوف کور در هند انتشار داد نوشته بود که چاپ اثر در ایران ممنوع است. علاوه بر اینها هدایت دو داستان به زبان فرانسوی در هند به چاپ رساند: "Lunatique" و "Sampingue".

[ویرایش] بازگشت از هندوستان

صادق هدایت در سال ۱۳۱۶ از هند بازگشت و دوباره در بانک ملی مشغول به کار شد. سال بعد از بانک ملی استعفا داده، در وزارت فرهنگ استخدام شد. او تا سال ۱۳۲۰ که متفقین ایران رااشغال کردند به فعالیت‌های ادبی پرداخت و چندین داستان و مقاله انتشار داد. کارنامهٔ اردشیر بابکان را در مجلهٔ موسیقی و گجسته ابالیش (ترجمه از متن پهلوی) را جداگانه (در انتشارات ابن سینا) چاپ کرد. با وجود این بوف کور همچنان در ایران منتشر نشده بود.

[ویرایش] اشغال ایران توسط متفقین و بازشدن فضای سیاسی

در سال ۱۳۲۰ هدایت در دانشکدهٔ هنرهای زیبا با سمت مترجم استخدام شد. با اشغال ایران به دست متفقین و باز شدن فضای سیاسی بوف کور به صورت پاورقی در روزنامهٔ ایران به‌صورت سانسورشده به چاپ رسید. در سال ۱۳۲۱ مجموعهٔ سگ ولگرد را انتشار داده، ترجمه‌هایی از شهرستان‌های ایران گزارش گمان‌شکن و یادگار جاماسپ از پهلوی به فارسی صورت داد. بعد از ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ و پایان جنگ جهانی دوم انتقادهای اجتماعی صادق هدایت شدت می‌گیرد. داستان بلند حاجی‌آقا داستان کوتاه «آب زندگی» و مجموعهٔ ولنگاری که همه مضامین اجتماعی دارند در این دوران به چاپ رسیدند. علاوه بر این فعالیت‌ها هدایت به نوشتن مقاله‌های نقد ادبی و ترجمهٔ آثاری از کافکا نیز پرداخت و در نشریه‌های مختلف به چاپ رساند. چند اثر دیگر پهلوی را هم ترجمه کرد. در سال ۱۳۲۴ هدایت سفری به تاشکند داشت و در انجمن فرهنگی ایران و شوروی از او تقدیر شد.

در این دوران بسیاری از رفقای هدایت از جمله علوی و عبدالحسین نوشین به حزب توده پیوسته بودند و در مجموع نشست و برخاست وی با توده‌ای‌ها بیشتر شده بود و حتی مقالاتی در روزنامهٔ مردم که ارگان حزب توده بود با نام مستعار به چاپ رساند. لیکن علی‌رغم اصرار سردمداران حزب هرگز به حزب توده نپیوست.

[ویرایش] پایان جنگ و یأس و نومیدی

پس از پایان جنگ و پیش‌آمدن مسائل آذربایجان هدایت از توده‌ای‌ها هم سرخورده شد و بیش از پیش به شرایط بدبین شد.[۸] بدبینی او به شرایط در نامه‌هایی که به جمال‌زاده و شهیدنورایی نوشته‌است، دیده می‌شود.

در سال ۱۳۲۶ به نوشتن توپ مرواری پرداخت اما این اثر تا پس از مرگش به چاپ نرسید. معروف‌ترین نام مستعار او که توپ مرواری هم تحت آن منتشر شد هادی صداقت است. در ۱۳۲۷ مقالهٔ «پیام کافکا» به صورت مقدمه‌ای بر کتاب گروه محکومین نوشتهٔ کافکا و ترجمهٔ حسن قائمیان نوشت. در سال ۱۳۲۹ با همکاری حسن قائمیان داستان «مسخ» کافکا را ترجمه کرد و در مجلهٔ سخن انتشار داد. در ۱۲ آذر همان سال با گرفتن گواهی پزشکی (برای اخذ روادید) و فروختن کتابهایش به فرانسه رفت. در طول اقامت در فرانسه سفری به هامبورگ داشت و نیز سعی کرد به لندن برود که موفق نشد. سرانجام در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در آپارتمان اجاره‌ای‌اش در پاریس با گاز خودکشی کرد. او نخستین نویسنده و ادیب ایرانی محسوب می‌شود که خودکشی کرده است. وی چند روز قبل از انتحار بسیاری از داستان‌های چاپ‌نشده‌اش را نابود کرده بود. هدایت را در قبرستان پرلاشز به خاک سپردند. مراسم خاکسپاری‌اش با حضور عده‌ای قلیل از ایرانیان و فرانسویان صورت گرفت.

[ویرایش] شرح حال صادق هدایت به قلم خودش

دست‌خط صادق هدایت، آذر ۱۳۲۴
دست‌خط صادق هدایت، آذر ۱۳۲۴

من همان قدر از شرح حال خودم رم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و روسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده‌است روی هم رفته موجود وازدهٔ بی مصرفی قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.[۹]

[ویرایش] کتاب‌شناسی

[ویرایش] نوشته‌های هدایت

بخشی از دست‌نوشتهٔ بوف کور
بخشی از دست‌نوشتهٔ بوف کور

[ویرایش] ترجمه‌ها

[ویرایش] ترجمه از زبان فرانسه

[ویرایش] ترجمه از متون پهلوی به زبان فارسی

[ویرایش] مقالات

[ویرایش] آثار درباره هدایت

نوشتار اصلی را بخوانید: آثار درباره صادق هدایت
آرامگاه صادق هدایت در قطعهٔ ۸۵ گورستان پرلاشز، پاریس
آرامگاه صادق هدایت در قطعهٔ ۸۵ گورستان پرلاشز، پاریس

[

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 16:9  توسط پدرام پاینده فر  | 

علاقه ي شدیدم به مسعود کیمیایی با عث شد تا تمام فیلمهای ساخته دشده ی اورا برای شما بنویسم

تا بیشتر با او وکارهایش اشنا شوید ابتدا فیلمهای قبل از انقلاب وسپس بعد از انقلاب را می گذارم

در ظمن  اطلاعات از سایت ایرا ن اکتور میباشد

 

غزل

کارگردان: مسعود کيميايي

فيلمنامه: مسعود کيميايي (بر اساس داستان مزاحم اثر خورخه لوئيس بورخس)

مدير فيلمبرداري: نعمت حقيقي

تدوين: عباس گنجوي

موسيقي: اسفنديار منفردزاده

تهيه کننده: پرويز صياد

بازيگران: محمدعلي فردين، پوري بنايي، فرامرز قريبيان، امرالله صابري، پروين سليماني، سعيد پيردوست، شهناز، نصرت الله کريمي، محمدعلي نقي کني

سال ساخت: 1355

خلاصه داستان:

دو برادر به نامهاي حجت و زين العابدين قرق بان جنگل هستند و در تنهايي روزگار مي گذرانند. دل خوشي آن دو به اين است که از خانواده و سرزمين اجدادي شان کردستان حرف بزنند و روزهاي جمعه در شهر با خوش گذراني خلا تنهايي شان را پر کنند. زين العابدين کار آشپزي و رخت شويي و وصله کردن لباس ها را به عهده دارد. آن دو متوجه مي شوند که چند نفر مخفيانه درخت هاي جنگل را قطع مي کنند. روزي حجت به دنبال مهاجمان مي رود و با غزل، زني معروفه به کلبه باز مي گردد. زين العابدين به غزل دل مي بندد و حجت گرفتار عشق غزل مي شود. دو برادر تصميم مي گيرند غزل را هلاک کنند تا لطمه اي به رابطه شان وارد نشود. آن دو پس از کشته شدن غزل، جسد او را در دل جنگل به خاک مي سپارند و پس از به آتش کشيدن کلبه شان به دنبال سرنوشت نامعلوم خود مي روند

داش آکل

نويسنده و کارگردان: مسعود کيميايي (بر اساس داستاني به همين نام از صادق هدايت)

مدير فيلمبرداري: نعمت حقيقي

تدوين: مسعود کيميايي، اميرحسين حامي

موسيقي: اسفنديار منفردزاده

چهره پردازي: کنعان کياني

بازيگران: بهروز وثوقي، بهمن مفيد، مري آپيک، شهرزاد، ژاله علو، کنعان کياني، محمدتقي کهنمويي، ابراهيم نادري، شهرزاد، منصور متين، خسرو سهامي، منوچهر احمدي، جهانگير فروهر، محمدرضا رفيعي، نظام الدين شفايي، جلال، مهدي فقيه

سال ساخت: 1350

خلاصه داستان:

حاج صمد قبل از مرگ، داش آکل را به عنوان وصي خود برمي گزيند. آکل به مرجان، دختر حاج صمد دل مي بندد و چون نمي تواند ماجراي عشق خود را بازگو کند به شراب خواري رو مي آورد. پس از چندي براي مرجان خواستگار مي آيد و آکل برخلاف ميل دروني اش مراسم عروسي را مهيا مي کند و اموال حاج صمد را به داماد مي سپارد. شب عروسي موقع بازگشت آکل از مي فروشي کاکا رستم، رقيب شرور داش آکل با چند تن از يارانش راه را بر آکل مي بندند و او را مورد تمسخر و تحقير قرار مي دهند.  آکل براي غروب روز بعد با کاکارستم وعده نبرد مي گذارد. آکل کاکارستم را شکست مي دهد. اما از کشتن او خودداري مي کند. موقعي که آکل پشت صحنه نبرد مي کند. کاکارستم قداره آکل را در پشت او فرو مي کند. آکل در حاليکه زخم خورده است، کاکارستم را خفه مي کند و فرداي روز بعد در خانه اش جان مي دهد.

سفر سنگ

کارگردان: مسعود کيميايي

فيلمنامه: مسعود کيميايي (بر اساس داستان «سنگ و سرنا» نوشته بهزاد فراهاني)

مدير فيلمبرداري: هوشنگ بهارلو

موسيقي: مجيد انتظامي، اسماعيل ماهان

چهره پرداز: فرهنگ معيري

بازيگران: سعيد راد، محمدرضا فاضلي، حسين گيل، گيتي پاشايي، فرزانه تاييدي، جعفر والي، امرالله صابري، علي محزون، حميد طاعتي، آرش تاج، نصرت کريمي

سال ساخت: 1357

خلاصه داستان:

ارباب روستا مالک تنها آسياب آبادي است و حق اهل آبادي را ضايع مي کند. او و عواملش از ساخته شدن آسيابي ديگر جلوگيري ميکنند و از انتقال سنگ آسياب عظيمي که سنگ تراش ساخته جلوگيري ميکند. وقتي عوامل ارباب سنگ تراش را زخمي مي کنند